خاطره 27 آبان ماه 1383 مصادف با 4 شوال 1425 و 17 نوامبر 2004
لازم به ذکر است که از 21 تا 27 آبان ماه یک سری خاطره نویسی بود که بیشترمسائل شخصی خودم بود مانند عید فطر و پایان ماه مبارک رمضان و نذر و نیازهایی که با خود کرده بودم،خریدهایی که برای خانه کردم و جاهایی که همراه بانو رفته بودم و شیرین زبانی های نورچشمی عارف برای اینکه آیا در قرعه کشی برنده شدیم یا نه؟و اگر نه ،برای چی برنده نشدیم و از این حرفها که چندان مهم نبود و خیلی به آن نمی پردازم.
امروز صبح پیگیر کارهای مأموریت به شهر قم شدم.ابتداء گفتند ماشین برای روز شنبه درست شده است.من به حجت الاسلام فاکر زنگ زدم گویا در جلسه علنی مجلس بودند شماره قم را به من دادند تا با دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین قم تماس بگیرم تا با آنها در این مورد هماهنگی لازم را انجام دهم.دوستان آنجا از ما خواستند روز یکشنبه صبح در آنجا حاضر باشیم تا امید به خدا اسناد حاج آقای فاکر را تحویل گرفته و به مشهد منتقل نماییم.
دنبال حکم مأموریت رفتم و مقداری از آن به فردا موکول شد.بعد از ظهر هم کلی نامه روی میزم بود که جواب آنها را دادم و تحویل آقای ترشیزی دادم شکر خدا دیگر کار عقب افتاده در حال حاضر ندارم.
برای فردا هم باید پیگیر نامه هایی باشم که درخواست خرید لوازم مورد نیاز بخش بود و ببینم تکلیف آنها چه خواهد شد؟
نامه ای هم به معاونت اماکن متبرکه حرم مطهر نوشته بودیم برای دریافت مجوز از فیلمبرداری و مستند سازی فعالیت های دربانان در کشیک هایی که به خدمت می آیند اگر موافقت با این کار شود یک کار خوبی خواهد شد.در مورد عکس های زلزله طبس هم با استاد ناصری مهر هماهنگ کردم که قول مساعد دادند که آنها را به مرکز اسناد اهداء نمایند، در مجموع کارهای اداری و پیگیری امور هیچ وقت تمام شدنی نیست.
امروز گوشت آوردند هر چند وقت یکبار یک شقه گوشت به کارکنانی که متقاضی باشند می دهند و از حقوق آنها در سه قسط کسر می شود و اقدامی خوب است که توسط کمیته رفاه سازمان انجام می شود.
مانند همیشه زحمت آن را به دوش آقای رفعت انداختم و مزاحم ایشان شده و با ماشین خودش لطف کرد مرا تا خانه رساند همیشه این جور مواقع مزاحم آقای رفعت می شوم.روز عید فطر هم به خانه زنگ زد و این عید را به من تبریک گفت،به بانو گفتم ببین من از ایشان کوچکتر هستم اما نامبرده بزرگواری می کند و به ما تبریک می گوید و خیلی از این موضوع خجالت کشیدم و مرا حسابی شرمنده کرد.خداوند انشاءالله کار او را در همه احوال راه بیندازد همانگونه که کار مرا تا جایی که می تواند انجام می دهد و هیچ خودش را نمی گیرد.
گوشت ها را گذاشتم خانه و با موتور آمدم اداره و مشغول انجام کارهای خودم شدم.بحث گوشت شد لازم به ذکر است که هر وقت سازمان به کارکنان گوشت می دهد آقای سالم حسین زاده با چاقو و ساطور مخصوص قصابی گوشت همه بچه ها را ریز می کند و کار آنها و همسرانشان را راحت می کند دست او هم بابت این خدمتی که به بچه ها می کند درد نکند.