خاطره چهارشنبه چهارم آذر ماه 1383 خورشیدی ماموریت قم قسمت اول
شنبه ۳۰ آبان بود که ماجرای مأموریت قم برای تحویل اسناد حجتالاسلام فاکر آغاز شد. از همان روز ذهنم درگیر این سفر بود و پنجشنبه تقریباً تمام وقتم صرف هماهنگیها شد؛ از گرفتن حکم مأموریت گرفته تا رفتن به اداره مرکزی آستان قدس برای تهیهی خودرو و هماهنگی با حاجآقای فاکر و دفتر قم. گاهی با خودم فکر میکردم آیا واقعاً این حجم از کارهای اداری بر عهدهی من است، یا فقط به خاطر قولی که به ریاست سازمان دادهام، اینگونه تلاش میکنم تا همهچیز بینقص پیش برود. بعدازظهر پنجشنبه، پس از مدتها یک فوتبال درستوحسابی با همکاران کتابخانه بازی کردیم. ماه رمضان و مسابقات داخلی آستان قدس باعث شده بود مدتی از بازی دور بمانیم و همین دلتنگی، بازی را دلچسبتر کرد. بعد از آن هم به استخر و سونا رفتم و برای اولینبار در چند روز اخیر، عصر را کمی به خودم اختصاص دادم. جمعه صبح به خانهی مامان رفتیم و تا شب مهمان ایشان بودیم. همسایهشان قصد فروش واحدش را داشت و قیمت را ۲۵ میلیون تومان اعلام کرده بود. من و بانو رفتیم و خانه را دیدیم؛ اما چندان به دلمان ننشست. تعجب میکردم چرا حاجیهخانم از آن خوشش آمده بود. هرچند کمی از واحد خودمان بزرگتر بود و در طبقهی اول قرار داشت، اما یک اتاقش جدا از فضای اصلی بود، آب و گازش اشتراکی، و پارکینگ هم نداشت. در نهایت همان واحد طبقه چهارم خودمان ــ با وجود نداشتن آسانسور ــ برایم قابلقبولتر بود. صبح امروز در خانه بودم. قرار بود حقوقها را بدهند؛ تماس گرفتم، گفتند دو سه روز دیگر. بانو از آقای سعادتی، همسایهی طبقه پایین، سی هزار تومان قرض گرفت تا وقتی از مأموریت برگشتم، آن را پس بدهم. ساعت ۱۷ ماشین آمد دنبالم و به سمت قم راه افتادیم. راننده، مرد خوبی بود؛ بعدها فهمیدم برادر آقای عباس جهانی، همکارمان در موزه آستان قدس است. تمام مسیر حواسش بود خرج اضافه روی دستم نگذارد. شام، کتلتهایی بود که بانو با مهر درست کرده بود و در میامی، کنار مسجدی خوردیم. در مسیر، دلم حسابی هوای بانو و نورچشمیام عارف را کرده بود. کمی هم نگران حالشان بودم. عصر، قبل از حرکت، وقتی عارف را از کلاس ژیمناستیک به خانه میآوردم، به او گفتم اگر روزی مرا ندیدی، مراقب مامان باشد. پرسیدم اگر من را دیگر هیچوقت نبینی، سر مزارم میآیی؟ با همان شیرینزبانی کودکانه گفت: «من که آنجا را یاد ندارم!» گفتم: «وقتی کوچک بودی با مامان بیا، او یاد دارد؛ بعد که بزرگ شدی خودت بیا.» گفت: «باشه.» بعداً بانو گفت از او پرسیده: «بابا قبل از رفتن چی بهت گفت؟» و او فقط گفته بود: «گفت سر خاکش برم!» تمام آن سفارشها دربارهی مراقبت از مامان را فراموش کرده بود و فقط همین یک جمله در ذهنش مانده بود. ساعت یک بامداد به دامغان رسیدیم. قرار شد کمی استراحت کنیم. من روی صندلیهای عقب دراز کشیدم، اما مگر میشد خوابید؟ هوا آنقدر سرد بود که از شدت لرز به خودم پیچیده بودم. دیشب هم تب خفیفی داشتم و میترسیدم این سرما بیماریام را شدیدتر کند و نتوانم مأموریت را انجام دهم. چند بار خواستم از آقای جهانی پتو یا لباس گرم بخواهم، اما خجالت کشیدم مبادا بیدارش کنم و نتواند رانندگی کند. صبح فهمیدم خودش هم شب را با سرما گذرانده و حتی بیشتر از من اذیت شده است. گفتم اگر میدانستم، میگفتم ماشین را روشن کنیم تا بخاری گرممان کند. گفت: «در عمرم اینقدر سرما نخورده بودم، اما اصلاً به فکرم نرسید ماشین را روشن کنم.» شب سختی بود؛ از آن شبهایی که زمان کش میآید و هر ثانیه، یک دقیقه میشود. اما به خیر گذشت. صبحانه را از همان کتلتهای دیشب خوردیم و به سمت قم راه افتادیم. ساعت ۱۳ به شهر رسیدیم. نکتهای که ذهنم را رها نمیکرد، این بود که قبل از حرکت، بانو میخواست پتو بدهد و من قبول نکردم. خدا خیرش بدهد که به زور یک روتختی از وسایل عارف را به من داد و من هم با اکراه پذیرفتم. دیشب هزار بار افسوس خوردم که چرا پتو را نگرفتم. همانجا با خودم نذر کردم وقتی به مشهد برگشتم، دستهای بانو را ببوسم و از او بابت آن آیندهنگری و محبتش تشکر کنم. ساعت ۱۳:۳۰ به دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین قم رسیدیم.
من در پایان این شب سرد فهمیدم که گرمای واقعی نه از بخاری ماشین، که از محبت بانو و شیرینزبانی عارف است؛ همان گرمایی که آدم را از دل سردترین شبها عبور میدهد.